دنیای من

تنهایی پر هیاهو(نقدی سفارشی برای او)

 

 

آمدم نقدی بنویسم برای اویی که مشتاق خواندش بود ولی دلم نیامد از این تنهایی پر هیاهو نگاهی نقادانه داشته باشم و از خوبی و بدی هایش داد سخن برآورم ولی از برای هانتایی خواهم نوشت که چند روزی مهمان ذهن و افکار و قلبم بوده است.

هانتای تنها  با فریادهایی از سکوت ، با افکاری پریشان و کتابهای زیر دستش ، نگاه خالی از هیجانش و با کمری قوز کرده که چون درختی سر به زیر افکنده میماندش.

خانه اش را اینگونه متصورم، پر از کتاب ! حتی تا به انتهای سرویس بهداشتی اش ! همان که خود گفت چون شمشیر دماکلوس بالای تختش  آیزان است و هر لحظه امکان دارد جانش را بگیرد !

هانتایی که دلداده هایش را در قعر نابودی فرو میبرد  ، کتابهایش را میگویم و من هنوز در عجبم که او چگونه در هر لحظه از نابودی تنها رفیقانش صبوری میکرد و آنها را با دستان خود به نابودی میکشاند !

بارها از ترس ها و از ناراحتی هایش من باب نابودی آنها گفت ، همان ترس هایش که روزی کتابها امان از روزگارش را خواهند گرفت ولی او کارش را با اندکی آبجو و فرار از لحظه های تلخش به نابودی آنها ادامه میداد ! 

پیامی در آن بود ؟! 

عزیز داشتن و به نابودی کشاندن ! یه پارادوکس عجیبی بین درون آشفته و انجام کاری که به آن مجبور بوده است را در خط به خط کتابش می دیدیدم .

به یاد داستانی افتادم که سال ها پیش به اشتباه در کودکی خواندم ، سنی که هنوز از لحاظ رشد به درجه ی خواندن این داستان نرسیده بودم ، داستان داس که در آن مردی در گندم زاری دست به کندن شاخه های گندم میزد و هیچ از کارش لذت نمیبرد ، روزی به گندم هایی رسید که با تردید بر آنها داس خود را فرو آورد ، شبا هنگام که به خانه برگشت دانست که با داسش سه تا از بهترین دوستانش را در کام مرگ فرو برده است، او با داسش و آن گندم زار به نوعی کار اتمام جان آدمیان را در این دنیا داشته است و روزی که مجبور به کندن گلهای زندگی خودش را داشته چه دردی را در وجودش حس کرده است و چه تلخ بود آن داستان عجیب !

و حال هانتای قوز کرده ی خم به ابرو آورده ی مست روزگار خویش !

عجیب تر از آن انتهای دردناک داستان بود ! روزی که او را مجبور به جدایی از نابودی دوستانش کشیدن ! او دیگر اجازه نداشت در زیرزمینش به کتاب های ناب دسترسی داشته باشد و آنها را سوا کند و بخشی از آنها را به اجبار به نابودی بکشاند و در پی این اتفاق تلخ برای او  تصمیم تلختری را گرفت، نابودی خود به سان مانند دوستانش ...

او به واقع مانند آن فیلسوفی بود که ذکر خیرش را رد اوج افکار پریشانش داشته است ،دیوژن کلبی را میگویم ، همان فیلسوف آرام و ساده ای که به هیچ چیز بها نمیداد و در عوض نصیحت هایش قرص نانی میگرفته است، هانتای قوز کرده ی سر به زیر افکنده در ازای نابودی دوستان نزدیکش نیز اندکی بیشتر از آن ها را کنار خود نگه میداشته است .

من با هانتا در کوچه پس کوچه های شهر پراگ هم قدم شدم،با دختران کولی بر یک سفره نشستم لقمه ای خوردم ، با معشوقه اش و خاطرات تلخش همراه شدم و به بدشانسی های پی در پیش خندیدم و حتی با نقاشی و نقاشانان و فیلسوفانی که پی در پی از آنها دم میزد آشنا شدم ....و  در انتها تصمیم تلخ هانتا !

و هانتای داستان چه غیربانه خود را در کام مرگ فرو برد ... 

زیرزمینش، موش هایش، کتاب هایش ، خون های خشک شده ی کاغذهایش ، ریز ریز شدن کتاب هایش و کلکسیون او همه در انتهای کتاب در آن دستگاه پرس به انتها رسید

 

 

 

ثبت از اجبار نوشته شده ی یک برنامه

اوایلی که این وب رو زدم دوست داشتم مهمترین اتفاقاتی که در زندگیم رخ میده رو در اینجا ثبت کنم که بعدها یه یادگاری سیالی باشه که هرجا خواستم با خودم ببرمش ،حتی اون سر دنیا !

این هفته در to do list م نوشتم ثبت هفتگی وبم ...بعدم تیکش رو زدم و فرستادم برای صدیق !

داستان این فرستادن از این قرار :

تقریبا دو ماه پیش کتاب "بنویس تا اتفاق بی افتد " رو میخوندم،یه جایی از کتاب نویسنده نوشته بود که با دوستش ، هر ماه یه چک لیست از اهداف و کاراشون مشخص میکنن و بعد یک ماه در یه رستورانی ،کافی شاپی ، هم دیگر رو  پس از چک کردن چک لیستاشون تشویق و تنبیه میکنن ، البته در طول  اون یک ماه با تماس تلفنی کارای هم رو پیگیری میکنن تا قوت قلب و انگیزه بدن .

این ایده رو برای دوستم صدیقه ،یار شفیق دبیرستانیم گفتم ، پذیرفت

یه گروه دو نفره ی وات ساپی تشکیل دادیم ،به اسم  "از قلم ما تا گوش های خدا" که از خود کتاب با اندکی تغیرات گرفته شده و  تقریبا دو ماهی هست که خودمون رو عادت دادیم به برنامه ریزی ، تهیه ی to do list، برنامه ی هفتگی ، ماهانه و 90 روزه و برای این هفته یه چله ی آسون برداشتیم .

مثلا اولین چله ی اسونمون که این هفته از تاریخ 22 اذر شروع میشه ،گفتن 20 تا ذکر خاص و بیدار شدن در یک تایم مشخص از صبحه !

با همه ی این اوصاف ، ثبت هفتگی وبم نیز جزو برنامه هام بود که باید می اومدم مینوشتم و تیکش رو میزدم !

این هفته مهمترین گزارشی که میتونم بدم که برای شمای خواننده هم جذاب باشه و بتونی بهره ببری ، دیدن چندتا فیلم خوب از فیلمای لیستم بود1 که :

1- احتمال باران اسیدی (فیلمی آرام با بازی شمس لنگرودی که 3 شکل از تنهایی رو نشون میداد ،جزو فیلمهای خاص و مخاطبای خاص خودش رو داره ، به شخصه دوست داشتم ولی شما رو نمیدونم !)

2-جاودانگی (یک فیلم آروم که نیاز به صبر داره تا به انتهای فیلم و در نهایت یک سوپرایز در انتهاش )

3-تنها دو بار زندگی میکنیم(یک فیلم بسیار قدیمی که در دوره ی خودش جوایز متعددی گرفت، سیامک و شهرزاد داستان که هر دو به نوعی تنهان و استعاره های خودشون رو از تنهایی برای هم تعریف میکنن ، سیامک یک مرده ی متحرک که در روز تولدش قصد خودکشی دار و شهرزاد دختر روستایی که خودش رو شاهزاده ی جزیره ی کوچکشون میدونه ) به شدت دوسش داشتم ولی اینم جزو فیلم هاییست که  شدیدا مخاطبای خاص خودش رو دار !

4-خشم و هیاهو( که معرف حضورتون حتما هست ، با بازی زیبای نوید عزیز ،که نشون میده وقتی ما دخترا میپریم وسط یه زندگی مردِ شوهردار چه جوری ممکنه از دماغمون در بیاد و از خدا میخوام هیچ وقت سهوا یا عمدا من رو با این مسیله امتحان نکنه و از این رو به خودش پناه میبرم )

5-عصر یخبندان (  فیلمی تکراری که خواستم مرورش کنم، زنی دلسرد از زندگی که معتاد میشه و تا مرز خیانت به همسرش پیش میره، یه همسر کاری و زحمتکش و با بازی خوبه مهتاب کرامتی )

 

کتابی هم که دست گرفتم (( تنهایی پر هیاهو )) که از رو تبلت میخونمش ! البته به خاطر مشغله و تنبلی فعلا بیشتر از یک ساعت نشد وقت بزارم براش که یه خسته نباشید خیلی خوشگل از این همه همت2  از دوست محبوب اذریم هم گرفتم .

 

سشنبه ای که گذشت با استاد جلسه داشتم ، با اینکه خیلی از کارای پایان نامه رو انجام دادم ازم پرسید که  تو چی کار میکنی ؟ چرا تموم نشده و خواست تا سشنبه ی بعد کل تزم رو براش ببرم ، به همین راحتی و خوشمزگی ! درگیری و کم کاری این هفتمم به خاطر ایشون بود !

 

خوب فکر میکنم کافی باشه برای این هفته .

 

پ.ن :

1-دو چک لیست از فیلم های ایرانی و خارجی دارم که "دوست آذری من" برام نوشته که هربار بعد دیدنشون با هم تحلیل میکنیم . 

2- حدود یه هفته ای از پایان کتاب قبلیم میگذره و کتاب تنهایی پر هیاهو رو تا صفحه ی 18 خوندم که خود شد دلیلی بر این سرزنش که چرا اینقدر کم ؟!

عشق در دشوارترین شرایط با " یک عاشقانه ی آرام "

 

 

بگذار از عاشقانه های آرام برایت بگویم .

اگر هیچ نخوانده ای ، این را بخوانی ،آن است که همه را خوانده ای .

این کتاب را نباید خواند باید با نماهنگ آن زندگی کرد .

این کتاب فرار از تکرار و ملامت هاست .

تکرار در زندگی زناشویی که شاید با موجی از عشق  آغاز شده باشد و در اواسط آن جز کهنه پاره هایی از آن نمانده باشد که با وصله های پی در پی چون عبایی فرسوده بر تن زنگیشان میپوشانند .

مزه مزه میکنی که زمان نمیتواند عشقتان را کدر کند مگر آنکه به اراده ی خود از جلا انداختنش دوری کنین.

زندگی را چون سفره ای به تو نشان خواهد داد که بی ادا بر سر سادگی و کم کاستی هایش  بنشینی و دلبسته اش شوی .

به تو میگوید به امید و تصرف خوشبختی محکومی .

این کتاب در این روزهای تلخ درجا زدن های معمولی و خودکامگی نظامی که خون مردمانش را روز به روز در شیشه ی تلخ احکامشان میکنن چه میچسبد که بخوانی و شمع کوچک امیدت را با درس هایی که در معمولی ترین گذران روزهای زندگی اشان میخوانی روشن نگه داری.

به تو میگوید بعد از آن مصیبت های تلخ ناگهان که بر پیکره ی زندگی امان گاه گاهی میخورد ، شاید درد آن برایت تمام شود ولی بدان که تبش خواهد ماند که با صبر خویش توانی آن را آهسته از خود دور کنی.

خواهی خواند که از شباهت روزگارت به تکرار میرسی از تکرار به عادت و از پس آن به بیهودگی و خستگی و نفرت خواهی رسید.

و تو باید پاسدار از شکل افتادگی های زندگیت باشی .

در جایی از کتاب خواهی خواند که مارکس گفته است : روزی خواهد رسید که انسان همه ی کارهایش را به عادت خواهد کرد و خودکارانه زیستن پایان زیستن است.

حتی به تو میگوید از یک میوه فروشی خرید نکن که حتی مشتری شدن نوعی معتاد شدن است.

دلم آنچنان خواست که گفت : کنار هم بودن ، قدم برداشتن ، گفت و گو کردن اثبات وابستگی هاست ،اثبات نیاز که گر به عشق رسد چاه ویل را هم پر خواهد کرد و بدون مکالمه، عشق به جان کندن خواهد افتاد و چه نعمتیست حضور.

و مرافعه ،تضاد ها و اختلاف ها را در این هم قدمی بسان دو کوزه ی سفالی تشبیه میکند که گر عمری کنار هم باشن گاهی سرهایشان بهم خواهد خورد  و دردش آن ها را در بر خواهد گرفت ولی مهم آن است که از پس آن برخورد لب پر نشوند .

و چه زیبا برای تمنای جسم از پی یک عشق گفته است که حتی دو نیمه ی سیب گر بخواهند کامل شوند باید که هیچ فاصله ای را بین خود باقی نگذارند و این زیبا ترین تعبیر از یک رابطه ی عاشقانه ی لمس تن بوده است که خوانده ام .

ادبیات غنی فارسی را چه زیبا با گفتن جایگزین کلماتی چون اثرگاه به جای موزه، پارک به جای باغ ملی و تصویرنما به جای تلوزیون به کار میگیرد و منی که به رسم عادت اساتیدم از هر 5 کلمه ،چهارتای آن را به زبان بیگانه میگویم را قلقلک داده است.

حتی به تو خواهد گفت که گر شبی اراده ای بر یادگیری مهارتی کنی ده سال بعد از آن یک شب استاد خواهی شد و اگر  آن یک شب را شروع نکنی به اندازه ی همان عقب خواهی افتاد بدان که عظمت و افتخار در دوام آن است.

او به تو یاد خواهد داد که زندگی زیبایی داشته باشی و بدانی که خوشبختی فردی را نطلبی که خوشبختی همگانی است که اضطراب را نفی میکند.

نکته ی بارزش که دوست دارم آرام در گوش دوستی نزدیک نجوا کنم که نوشته بود که انسان حتی در یک زندان انفرادی تنگ و تاریک نیز میتواند برای خود زندگی نامحدودی به وجود بیاورد.

راسی ارتفاع صدا را وابسته به حد فاصله میداند و چه زیبا از زبان مادربزرگ داستان خواندم که خانه ای که صدای آن بالا رود به مانند پهن کردن لباس زیرتان در بند رخت همگانی ست.

و در انتها زندگی چیزی نیست جز مجموعه حرکت هایی که ما میکنیم.

 

پاییز را بستای 

و طیف های طولانی رنگ های زرد را 

و بادهای درهم کوبنده را...

عسل !

زمستان را بستای 

و بگو: سفیدکننده ها را دوست می دارم...

از بهار رفته ، یاد نباید کرد.

 

 

نقطه ضعف من ! "بچه ها "

با او ،به شکل کاملا اتفاقی در مورد بچه دار شدن حرف زدیم .

نظر جفتمون در تقاطعی دو سویه بهم برخورد کرد، هر دو مخالف . 

ژست روشنفکرها را به خود گرفته بودیم و میگفتیم اگر قرار بر پدر یا مادر شدن است چه بهتر که مسئولیت بچه ای را قبول کنیم که با یه برنامه ی غلط  و ناخواسته پاش به این دنیای فانی گذاشته  ! 

به جای اینکه فردا روزی به بچه ای که از خونمون  جواب پس بدیم که "چرا من را به این دنیا آوردین "،"چرا من را قربانی هوس زودگذر چند دقیقه ی خود کردین " و امثالهم ، دنیایی را برای کودکی بی پناه را رنگی کنیم.

 

فیلم متری شیش و نیم را دیدم .

همه ی فیلم به کنار ، بچه های آسیب دیده ای که در فیلم در چشم من ببینده فرو میرفت هم به کنار !

نقطه ضعف من ! "بچه ها "

 

ارزوی من برای بچه های ، داشتن دنیایی چون "آلیس در سرزمین عجایبست" نه دنیایی که پر از تنش آدم بزرگاست ، دنیایی که یا از طلاق پدر و مادر آشنایی با دادگاه ،یا از معتاد بودن پدر یا مادر آشنایی با مواد و کثافت کاریاست.

 

کاش میفهمیدیم "بچه ها" را نباید قربانی خواسته ها و امیال خود کنیم کاش کاش کاش 

 

طفلک نورنهای مغزم

داشتم به این فکر میکردم در این یک هفته ی بی نتی چه گذشت بر احوالاتم! 

دنیایی بدون سوشال نتورک ها ،دوستان مجازی ،عکسها ،لایک ها ، پست ها ، روزنوشتهای دوستان و یا استوری دوستان ایرانی ایران نشین و آن ورِ ایران نشین!

هیچ !

هیج اتفاقی نیفتاد ! اینکه من نداستم فلان رفیقم دیشب به کدام رستوران رفته است یا نظرش در مورد فلان موضوع چه بوده است یا فلان عکس زیبا را در کجا گرفته است و چندتا لایک بر آن کوبیده اند، اندکی نه مهم بود و نه یادمِ آنها بود !

طفلک نورهای مغزم که از اطلاعات بیخود این اپلیکیشن ها پرش میکنم و او را ناخوداگاه درگیر تحلیل این اطلاعات اضافه ی سردرگرم میکنم.

مغز چون موتوریست که با سوخت هایی که به آن میدهیم وظیفه اش را انجام میدهد . تحلیل ، برسی  نتیجه و ری اکشن والا غیررره.

حال تو فکر کن مغزت را با بی ارزش ترین دیتاهای ممکن پر کنی و انتظار سقراط بودن را از افکار و تحلیل هایت داشته باشی !

البته گاه گاهی دلتنگ صحبت با رفقهای جان جانانم میشدم که اندکی نطقی با هم بنماییم و بار اطلاعات مغزی خود را بر سر یکدیگر هوار کنیم و این دوری و نداشتن نت امان این دل را میبرید ! البته فقط آن دسته از دوستانی که دایره ی اشتراکات ذهنی و گفتاری نزدیکی را به یکدیگر داشتیم .و خلاصه راه حلی نداشتیم تا چون سرخپوستان نتی از ارسال پیامکهایی که به مثابه ی حرف زدن با دود در این دنیای پر سرعت و اطلاعات میباشد بهره ببریم ، با اس ام اسی از آن سو به آن سو خود را از حرف نزدن به در می بردیم !

و حال که برگشته ام دوست داشتم که برنگردم ! آری به همین زیبایی ولی باز این تکرار عادت است که آن دکمه ی وای فای گوشی را روشن کند و سرکی بکشد بر این اپلیکیشن ها تا ببیند اوضاع بر چه منوال است !

دلم میخواهد بر خلاف این عادت های گذری خود را با وجود این اپ ها در معذوریت دسترسی قرار دهم تا ترجیحا مغزم را درگیر تحلیل مباحثی جدی تر و یا اطلاعاتی عمیق تر بنمایم !

البته کاش از پس این عادت های غلط خود بر می امدم کاش کاش کاش 

 

 

 

 

زندگی داستانی ای جی فیکری

بگذار برایت از ای جی بگویم .

شخصیت کتابفروشی که نقش اول داستان را دارد .

آملیایی که اورا همراهی خواهد کرد.

هیچ کدام مکمل آن دیگری نیست .

هرکدام منحصر به فردن و شاید این نقطه مقابل زوج هایی بوده است که تا به حال خوانده ام و یا دیده ام .

ای جی برای تو در ابتدای هر فصل از کتاب هایی که خوانده است در چندین پارگراف و یا چند خط میگوید! و انتخاب هوشمندانه ی نویسنده از زاویه ی دید قهرمان داستان و ارتباط موضوعی با آن فصل .

بگذار که از پابان غم انگیز کتاب برای تو هیچ نگویم.

ولی بدان اگر کتابی خوب با پایانی دراماتیک ، از انهایی که چون مرگ عشقه چند روزه ی رومئو و ژولیت میماند و در انتها چشمانت را خیس خواهد کرد ، این کتاب میتواند بهترین انتخاب تو باشد.

 

این اولین کتابی بود که من در آن نقشی را به شخصه در آن مجسم کردم ؛ املیای داستان من بودم و اولین کتابی بود که به صورت موازی با دوستی میخواندم که نقش مقابل آملیا را ایفا میکرد.او ای جی داستان بود .

با هم خواندیم و در رابطه با بخش هایی از داستان بحث کردیم . جذابیت کتاب برایم دو چندان شد !

یک خواندن موازی و یک بحث موازی.

هرچند از رفتن ام جی برای آملیا دلم گرفت ولی ارزش 4 سال زندگی را با او داشت .

راستی در کدام  کتاب خوانده بودم که " ترجیح میدهم با عشق زندگی کنم حتی اگر بدانم مدتش کم است ، و ترجیح میدهم در تنهایی زندگی کنم تا باکسی که دوستش ندارم " شاید آملیا این انتخاب را داشته است.

و چقدر دلم از انتهای بد کتاب غصه دارد .

 

 

تکه هایی از یک کل منسجم (پونه مقیمی)

 

درد هم عبور میکند من کنارت هستم .

 

اولین نکته ای که توجه ی من را به خودش جلب کرد این بود :

چاپ اول : دی 1397

چاپ دهم : خرداد 1398

با یه سرچ ساده ی گوگل پی بردم تا به الان این کتاب به چاپ 15 خود رسیده !!

 

پونه مقیمی ،تحصیلکرده ی رشته ی روانشناسی بالینی دانشگاه تهران که وقتی او را در پیج اینستاگرامش یافتم و چهره و صفحه اش را با جریانی آرام دیدم بیشتر و بیشتر با کتابش انس گرفتم .

او کتابی نوشته است برای آشتی با خود . کتابی برای دیده شدن منِ درون . 

او در ابتدای کتابش حقایق زندگی را بدون هیچ تعارفی بر سرت هوار میکند، اینکه زندگی پر از درد ،ناکامی ، از دست دادن ،رنج ،تنهایی و سرشار از نداشته هاست،از همان ابتدای کتابش میخواهد که بپذیری و با رویا بافی از این حقایق تلخ واقعی فرار نکنی.او رویا پردازی را گم شدن بین اکنون و آینده ای مبهم میداند.

کتابی که به تو یاد میدهد به جای سرزنش کردن خود برای تمامی اشتباهاتت با او دوست شوی و به تمام غلطهایش احترام بگذاری .

درک تنهایی عمیقت را به تو یاد میدهد و این را به تو بارها و بارها متذکر میشود که تنهاییت از همان ابتدای تولد تا به انتهای زندگیت با تو بوده و خواهد بود ،فرار از آن بی فایدست ،او در پی این یاداوری ها از تو میخواهد برای فرار از این تنهایی با هر آدم اشتباهی درگیر نشوی و به حریم امن خود واردش نکنی .

او از فاصله ها برای تو حرف میزند ، فاصله ای که خود داری و شخص مقابلت ، فاصله ای که چه خود و چه شخص مقابلت موظف به احترام بر این فاصله این .

حریم ، او حریم را برایت معنی میکند،حریمی که باید برای تمام نزدیکانت  قائل باشی ، کنکاش نکنی و برای خودت نخواهیش.

بد بودن آدم ها را به گونه ای به تو یاداور میشود که تو با بد بودن آن ها کنار بیایی، بپذیری و در صورت نداشتن توانایی تغیر از کنار آنها با حفظ آرامش خود بگذری .

پونه میگوید در هر رابطه ای از این زندگی دو روزه امان باید تکه هایی از خودمان را بیاییم .ما در ارتباطاتمان ،اشتباهاتمان ، دوستی هایمان ، فیلم هایی که میبینیم،کتاب هایی که میخوانیم باید خود را بیابیم و با خود نزدیکتر شویم .

او میگوید اگر شکستی در زندگیت خوردی که تو را به لاک تنهاییت فرو برد ،استقبال کن که این لاک برای خلوت کردن و نزدیک تر شدن به خودت ارزشمند است و این زیباترین تعبیری بود که از شکست رابطه ها در کتابی خواندم .

و نیز به تو یاد میدهد:

احساس ها برای حس شدن به وجود آمده اند نه برای سرکوب.

در لحظه زندگی کنیم ولی اسیر لحظه ها نباشیم.

که رفتارت با آدم ها شبیه خودت باشد نه شبیه رفتار آنها با تو.

که از درد که رد شوی به یک دَر میرسی که اگر درکش کنی میتوانی مسیر زندگیت را دستخوش تغیراتی کنی.

و او چه زیبا در بخشی از کتابش از زبان پروفسر رولف هوبل گفت : هرجا که تفاوتی باشد ، ریشه ی حسادت کاشته میشود.

و نیز در جایی دیگر اشاره کرده است که بدن میتواند در یک زمان باشد ولی ذهن میتواند به سه زمان مختلف سفر کند: گذشته، آینده،اکنون !

که برای تفسیر این بند آخر شما را ارجاع میدهم به مطالعه ی کتاب ارزشمندش .

با تشکر نرگس.و.ز پاییز 98

استپ !

همیشه به دوستام میگم : " در لحظه برای تصمیمی که گرفتین احترام قایل باشین "

مطمین باشین شرایطی که داشتین شما رو مجبور کرده تا اون تصمیم بگیرین ! اینکه بعدها بشینین براش غصه بخورین که چه تصمیم احمقانه ای بود که گرفتم هیچ فایده ای نداره ! حتی اگر بارها برات تکرار میشد بازم اون تصمیم در اون لحظه از آن شرایط تو بوده است ! تحلیل نداره! احساس تو بود ! بد نبوده ! 

 

از دوره ی داوری دانشگاه عقب افتادم ! از قطار جا موندم و بعد کنسل کردم ! مادر اصرار داشت با اتوبوس خودم برسونم ولی به شخصه کنسل کردم ! دلیلم دقیقا خودش بود که از ناحیه ی کمر مشکل داشت و من عذاب وجدان داشتم ،که من خسته بودم، که من من من من من من من ......

 

نرفتم ! همین ! خیلی عقب افتادم ! دقیقا یک سال ! جتی از شاگردای خودم و تک به تک هم دوره ایهام ! 

ولی درونم به خودم قول رسیدن به بالاترین درجه را دادم !گرچه اینجا متوقف شدم ! وایسادم ! نرفتم استپ کردم ! ولی به قول خاله میشه جبران کرد 

 

برای تصمیمی که دیشب در ترمینال ، بعد از جاموندن از اون قطار لعنتی خر، در اون لحظه ، در اون احساس، در اون شرایط را  داشتم احترام قایل میشم و قول جبران به خودم میدم .

 

عرق سرد ....

گفته بود یه سری از فیلما چنان دمغش میکنن که برای مدتی میر تو خودش و با هیچی هم نمیشه اون از این حال در آورد !خواستم بگم ، درکش میکنم در این لحظه و هم اکنون !

فیلم عرق سرد دیدم ... حسی که بعد از دیدن این فیلم دارم خاصیت توصیفی نداره بلکه باید ببینی و لمس کنی ! 

حالت خلسه ی انتهایی باران کوثری را دارم  با آن لبخند تلخ سکانس پایانی ...

من ورزشکارم ، یه ورزشکار بسیار معمولی که فقط جهت تفریح تمرین میکن !

ولی همین تمرین رُسم میکشه ! چند جلسه پیش،شیدا  کوبید تو دهنم پر خون کرد ! زهره سر تمرین دادن بهش با روی پا محکم کوبید پرده ی گوشم جر داد و تا چند روز درد کشیدم...

من فقط تفریحی تمرین میکنم این اوضام ، شما تصور کن بازیکنی که به صورت حرفه ای تمرین میکنه چه زجری میکشه که به جرم دختر بودنش مانع رسید به هدفش میشن ! و چه فیلم پر دردی بود ! 

فرهاد گفت ببین!فتانه گفت نبین که حسش بد !

نمیشه ندید این فیلما رو ! به قول فرهاد بزار دوربین یکی دیگه رو بگیری دستت و دنیا رو با دوربین او ببینی نه خودت !

یادم امیر ازم پرسید چرا از ازدواج فراری ؟

گفتم : دوستی تعهد قلبی دو شخص بهم ولی ازدواج تعهد کتبی و دلیست،ولی این تعهد کتبی قدرتی رو به مرد میده که به محض اینکه اسم وارد شناسنامه بشه مثل خلع سلاح کردن اون زن میمونه ، هیچ کار نمیتونه بکنه جز اینکه پای هرچیزی وایسه چون مجبور ! طلاق اسون نیست ! طلاق یک شکست بزرگه ! یه دختر اگر نقطه ضعف فرار از این ضعف داشته باش خیلی رنج خواهد کشید از زورگویی یه مرد ! 

 

تحلیل سه فیلم before sun ...

اکثر شبهای جمعه تا خود صبح حرف میزنیم ، جالب یک بار هم حرفهای تکراری و بیخود نگفتیم ، همیشه موضوعی برای حرف زدن ،تحلیل کردن ، شاخ و برگ داادن داریم ... 

هفته ی پیش فیلمی رو معرفی کرد ببینم ... اسم فیلم( before sunrise )  که ساخته ی سال 1995 بود ... در این فیلم دختر و پسری در قطار سر یک کتاب هم صحبت میشن و یک شب رویایی رو برای خودشون میسازن و بعذ از آن شب وعده میزارن 6 ماه بعد همدیگر رو در یک تاریخی مشخص ببینن  ... کل فیلم حرف ها و بحث های متنوع دختر و پسر بود که نه تکراری بود و نه خسته کننده ...یک بند سر موضوعات متنوع حرف زدند ،حرف زدند و حرف زدند !! کل فیلم فقط روی دو تا بازیگر میچرخید و فیلم با ژانر درام پیش میرفت ....

این قسمت که دیدم سوالی که پرسید ازم این بود که به نظرت دختر و پسر در تاریخ تعین شده میرن یا نه ؟ گفتم من علاقه ای به رفتن جفتشون ندارم ولی چون فیلمِ احتمالا میرن ... ازم خواست قبل دیدن فیلم دوم که ادامه ی قبلیست برای خودت تداعی کن که اگه میخواستی بسازیش چه جوری جلو میرفتی ..اصرار داشت تو قسمت بعد سورپرایز میشم .... 

فیلم دوم (before sunset) ساخت سال 2004 بود که در ادامه ی فیلم قبل بود و این سوال ببیننده های فیلم که ایا  6 ماه بعد همدیگر میبینن یا نه را جواب میداد ... فیلم در واقع یه سورپرایز بود چون بعد 9 سال ساخته شده بود و بازیگرا 9 سال پیرتر شده بودند ، هر دو درگیر زندگی های خودشون بودند و مرد داستان ما ازدواج کرده بود ، نویسنده شده بود و تور کتابهایش را برگزار میکرد و در همین تور باز دخترک را میبیند و ازش میپرسه چرا نیومدی سر آن قرار؟ دختر بهت زده میگه واقعا اومدی ؟

فرهاد اصرار داشت دختر مقصر بود و باور نداشته که پسر بعد 6 ماه برمیگرده و این پسر بود که با عملش عشق واقعیش اثبات کرد و دخترا فقط تو رویاهاشون عشق بازی میکنن و هیچ حرکتی برای ادعای عشقشون ندارن ... بهش گفتم منم اگر روز قرار مادربزرگم میمرد و مراسمش بود گور بابای قرار اینا میگفتم و میرفتم برای مراسم مادربزرگم و فرهاد اصرار داشت که دخترک داستان بهانش بود و میتونسته خودش سر قرار برسونه و این باعث شده گند بخوره به زندگی هر دو و  عشق یک روزشون ....

فرهاد حق داشت ، دختر داستان ما خاطرات یک شبشون رو کامل و با جزییات یادش بود حتی بیشتر از مرد داستانمون که کتاب این دیدار یک روز رو نوشته بود ، ولی به قول فرهاد همرو در رویاهاش پرورش داده بود ...

به نظر من خریت محضشون  بود که هیچ شماره تماس و ادرسی از همدیگه نگرفتن تا برای هم تکراری نشن و د و برعکس فرهاد که گفت نقطه عطف رابطشون و اثبات عشق یک روزشون این حرکت بود ....

این قسمت سوالی که پیش می اومد این بود که مرد داستان ما بعد 9 سال و داشتن یک پسر 5 الی 6 ساله و یه زندگی مشترک کسل کننده عایا عشقش رو انتخاب میکنه یا خانوادش ....

در این رابطه بحث کردیم  که متاسفانه من به بیراهه زدم و احساس کردم این جمله ی فرهاد که میگه مرد داستان باید بر دنبال عشقش ، جمله ای کاملا از روی خودخواهی مردونش و اینکه یه شخصیت بیمعرفت ، یه پدر بی مسیولیت و کلی دری بری دیگه بار طفلکی کردم و به حدی ازش متنفر بودم و از حرفاش بهت زده بودم که در اون لحظه دوست داشتم کنارم میبود تا یه سیلی محکم بخوابونم در گوشش و سرش داد بزنم و بگم بسههه ، تمومش کن این مزخرفات ، همه ی شما مردا لنگه ی همین ، یه مشت بیشعورررر .... 

یادم که می افته خندم میگیر که چطور حرفاش را به درستی درک نکردم و تا این حد از دستش عصبانی شدم.... شاید این جملش که میگفت که اگر زندگی 100 روز باشه   و فقط  10 روز از آن باقی مانده باشه باید به دنبال عشقش و تمام چیزهایی که دوست داره بر .... 

فیلم سوم که در ادامه ی فیلم قبل بود به اسم (before midnight) ساخته سال 2013 بود که نشون داد تمام نگرانی های من بابت پسر 6 سالش درست بود و بعد از 9 سال پدر عاشق بی مسیولیت داستان ما به خاطر ترک زندگی مشترک و پسر کوچولوش عذاب وجدان دار و بابت این موضع با عشقش که الان کنار هم زندگی میکنن و دو دختر خوشگل دوقولو دارن غر میزنه و مقصر میدونه و اصرار دار از پاریس به امریکا برن تا بتونه کنار پسرش باشه و حدالقل براش در این سن حساس پدری کن و از اون رو خانم پیشنهاد خوب کاری دار و نمیخواد این موقعیت از دست بده ! به همین راحتی سر این مسایل با هم بحث میکنن و به جایی میرسه که خانم میگه من خسته شدم و دیگه دوست ندارم ! البته دختر عاشق داستان ما به خاطر کارهای روزمره ، بچه ها ، فشار کار بیرون از زندگی مشترک خسته و کاملا بی حوصله شده بود ...

فرهاد همه ی اینها رو ندید گرفت و مستقیم رفت سر اصل مطلب که وقتی زندگی در این حد خسته و کسل کننده میشه ، طرفین چه جوری میتونن با هم برخورد کنن تا بتونن این مشکل رفع کنن ... تک به تک دیالوگای مرد رو مرور کرد و نکات مثبش رو ، نوع رفتارش ، کلمات و غیره را انالیزز کرد و اینقدر ریز و درست این کار کرد که من لذت بردم ....

موضوع داشتن بچه ، عدم توجه به مرد ، خستگی و کسلی فقط به خاطر رسیدگی به بچه و ندیدن نیازهای خود مادر یا پدر، دورشدنشون از همدیگه ،نکاتی بود که زیرشون خط کشید و در موردشون حرف زد ، حرفاش گوش میدادم و فقط مهر تایید میزدم ...کلیدی ترین جملش این بود که بچه باید در اولویت دوم باشه تا اول ، زندگی مشترک و عشق و رابطه ی عاشقانه در اولویت اول قرار میگیره ... به شدت این جملش دوست داشتم و قبول دارم و چقدر این درک و عمل به این جمله به ادم ارامش میده ....

این اولین فیلمی بود که شامل 3 قسمت بود که با هم دیدیم و تحلیل کردیم ...

 

زندگیتان اگر ارزش زندگی کردن را دارد ، پس حتما ارزش ثبت کردن را دارد ...

به آرامی آغاز به مردن می ‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی..

به آرامی آغاز به مردن می ‌کنی
زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی،
زمانی که نگذاری دیگران به تو کمک کنند..

به آرامی آغاز به مردن می ‌کنی
اگر برده‏ ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگ ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی..

تو به آرامی آغاز به مردن می ‏کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی ‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌ کنند ، دوری کنی..

تو به آرامی آغاز به مردن می ‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی ،
اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ ات
ورای مصلحت ‌اندیشی بروی..

امروز زندگی را آغاز کن
امروز مخاطره کن
امروز کاری کن
نگذار که به آرامی بمیری.
Designed By Erfan Powered by Bayan