دنیای من

بابا لنگ دراز

برای چندمین بار فیلم بابا لنگ دراز رو دیدم !

محمد میگه:آخه آبجی این چه فیلمه که اسمش اینجوریه !

بچه های دهه هشتادی اصلا درکی بر این فیلم ندارن، بچه هایی که با کارکترهای باب اسفنجی و عمو پورنگ بزرگ شدن حق دارن که اثر جیمز وستر رو درک نکنن!

جالبترین نکته در دیدن فیلم بابا لنگ دراز این بود که من بارها این فیلم رو دیدم و میتونم بگم حفظم ولی مجددا در سکانس سخرانی فارغ التحصیلی جودی اشک ریختم و احساساتی شدم!

وقتی بچه مدرسه ای بودم با فتانه آرزوهامون رو تو یه برگه نوشتیم و بعد در  بطری شیشه ای مخفی کردیم و در دل خاک گذاشتیم، یکی از اون آرزوهای من این بود که شبیه جودی باشم، بلند بخندم، پر انرژی، راحت و آزاد باشم. اون روزا من جودی رو اونجور شناخته بودم! دختری که برای داشتن استقلال و ادامه تحصیلاتش تلاشش رو میکنه! به دنبال بورس تحصیلیه و قرار به دانشگاه بره!

چند سال پیش که سانسور نشده ی جودی رو دیدم، متوجه شدم جودی به مهمونی میره، به فکر ازدواج، عاشق عموی جولیاست و نگران که نتونه باهاش ازدواج کنه، وقتی فهمیدم تلوزیون ایران این فیلم رو چقدر تغیر دادن حالم بهم خورد، کلی سرخورده شدم، احساس کردن تو بچگیم بهم دروغ گفتن و جودی یک دروغ بود! سالهای بعد از اون دیگه جودی رو یاد نکردم و دوسش نداشتم، اون رو فقط یه دروغ میدیدم و سعی کردم یادم بره که یه روزی دوست داشتم مثل اون باشم.

وقتی این چند هفته به طور تصادفی در پیجی از اینستاگرام فیلمهاش رو مجدد دیدم، تونستم جودی 17 ساله رو با تمام دغدغه هاش بیشتر درک کنم، متوجه شدم چقدر خودخواه بودم که حتی به یک شخصیت کارتونی هم رحم نکردم! جودی همونی بود که من دوسش داشتم حتی با همه ی مهمونی رفتننهاش و علایقش به یک آقا! متوجه شدم چقدر این روزهای من تاثیر گذاریش از روزهایی بود که جودی در ذهنم ثب کرده بود.  

سالها پیش کتاب عقاید یک دلقک رو خوندم. دلقلک داستان یک شخصیت خودخواه بود که ازش متنفر شدم، با تجربه ای که از فیلم جودی دارم حس میکنم یک بار دیگه باید این کتاب رو هم بخونم، انگار با بالا رفتن سنم و درک و شعورم، نگاهم به شخصیت ها به مرور زمان عوض میشه! 

شاید این راز چند بار خواندن و چند بار دیدن و توجه کردنه و برای منی که از تکرار متنفرم درس بزرگی بوده باشه!

پشته های سرریز از آه نبودن هایت

دیگر نزدیک است که از راه برسی و کوله ی روزگارت را بر زمین دلم نهی.

ناگفته های زیادی در طول این سال ها نبودنت را قورت داده ام تا دیگر به زبان نیاید.

دست نوشته های سال ها پیشم همه از انتظار آمدن تو می گویند.

روزی شاید همه ی آنها را جمع کنم و به کنار هم بگذارم و برایت درد سال ها نبودنت را بخوانم.

می گویند در لحظه زندگی کن و در لحظه بمان ولی بدان که این لحظه ی من پر از پشته های بغض و اندوه نبودن هایت  است. باید یکی یکی آنها را بردارم و به بیرون از ذهن و دل رهایشان کنم. زمان می برد خالی کردن این پشته های سرریز از آه نبودن هایت.

آرامشی برای مغزم

میخواهم اعترافی کنم هرچند تلخ و گزنده!

من آدمی حساس و حسودم !

حسودی ام را بیشتر از آن دیدم که از توجه هایش به غیر زجر میکشم ، درگیر میشوم، دلخور میشوم...

خنده دار است اگر بگویم اینستا را مدتی پاک کرده ام که نبینم و یادم نباشد که او به دیگری توجه میکند، محبت میکند، کامتهای تعریفی میگذارد، تشویق میکند! 

همه ی اورا به هیچ دلیلی برای خودم میخواهم! تنها خودم! 

حتی یادم می رود او چندی پیش برایم کلی کتاب از آن سر کشور سفارش داد! حسم میگوید برای دیگری هم همین است!

یادم می رود که حرفهای یواشکی زیادی به من زده است ولی باز حسم میگوید به دیگری هم میزند !

یادم میرود نوشته هایش را برای من میفرستد در خفا میگوید برای تو است! من همه ی اینها را فراموش میکنم و تعریف و تمجیدهایش را برای دیگری می بینم !

چه کشیدم از کامنتی که از دستها و دست نوشته هایش مینوشت! 

آمندم اینجا تا بگویم و حرفهای در دل را به سطح بیارم و اندکی آرامش به مغزم که بداند به حساسیت هایش، حسادت هایش توجه میکنم و برای پرداختن به آن ها ثبتش می کنم تا اندکی با گفتنش آرام شود و خود را کمتر درگیر نماید.

 

نحسی به گور

دفترخاطراتم را که مرور میکنم، سرتاسر نام اورا می بینم، دفترم را پر کرده است از حاشیه های زندگی اش ! از دعواهایش، قهرهایش، بی احترامی هایش، بحث هایش و الی غیره !

 

دو سالی میشود که خانواده را ترک کرده است و بچه هایش  را رها ! 

 

در این دوسال ننوشتم، گرچه هرچقدر هم می نوشتم پر بود از حرفهای مفتش، دخالت های بی جایش، دلتنگی هایش و الی غیره !

 

خواستم بگویم تا دیروز که خودش بود، رفتارش و حالا که نیست از این مسافت نیز بیخیال نمی شود و نیش هایش.

 

بی رحمانه است که آرزوی ترک این دنیا را فقط برای آرامش خانواده ام بخواهم ولی انگار بعضی آدمها نحسیشان تا به گور نرون نخواهد رفت.

 

میسپارمش به خدا ! او را و فرزندانش را به کل ترک میگویم تا بیش از این دفترم را با خاطرات سیاه و خاکستری و بیخود خود پر نکنن !

 

 

 

شدن

شدن را میخواندم یا بهتر است بگویم (( میشل )) را میخواندم .

بانویی سیاه پوست با قدی بلند و لباس هایی آراسته و لبخندی پهن بر روی صورت شکلاتی رنگش (( میدانم گفتن این کلمه نژاد پرستانه است ولی دیگر  جایگزین این تشبیه بی غرضم نیافتم .))

میگویند آمریکا کشور فرصت هاست ! با خواندن این کتاب و گذراندن روزگار این بانوی شوخ و دوست داشتنی تازه درکش برایم ملموس تر میشود که در واقع این کشور بال پرواز بلندپروازگان است ، کشوری که این روزها درب ورودش را به روی هر ایرانی بسته است و مجلس سنایش در پی حذف این قانون می باشد .

کشوری که میتوان با درس خواندن در بهترین دانشگاهایش تا به بانوی اول بودن کشور قدرتمندی چون آمریکا رسید !

چه تضاد تلخیست مقایسه اش با تحصیل در بهترین دانشگاهای ایرانم ... دانشگاهایی که دانشجویانش سکوی پرش خود را فقط با با ترک این کشور متصورند ! 

دوستی برایم میگفت در دانشگاه هاروارد ، مجسمه ی جان هاروارد از تقدس بالایی برخور دار است ،بسیاری از خوانواده ها به کمپین این دانشگاه میرون تا پای این مجسمه که از جنس طلاست را لمس کنن و این را برای ورود فرزندانشان در این دانشگاه خوش یومن و مقدس میدانند ! درست است که دنیایی از خرافات مشابه لمس میله های امام زاده های ایران خود را به یاد خواهیم آورد ولی آنها این خرافات را در پی موفقیت تحصیلی فرزندانشان میخواهند ! و این برای ذهن مغشوش من به مراتب قابل احترام تر است .

میشل تلاش میکند که بگوید درس خواندن و تحصیل در دانشگاهای برتر من را به میشلی محبوب مبدل کرد و تا به انتهای کتابش از این مسیله میگوید و تکرار و تکرار و تکرار میکند .

در جایی از خاطراتش میگوید : " در دفترچه ام نوشتم من و باراک به درد هم نمیخوریم " احساسات زودگذری که در پس هر دعوا و بحثی در زوج ها دیده میشود و مهم آن است به گونه ای مدیریت شود که کنار هم صبوری کنند و مسیر موفقیتشان را شانه به شانه طی کنند و این دو در پی این مدیریت احوالات ناخوشایندشان تا به آنجایی رفتند که در نهایت تصویری از این زوج در گالری ملی واشنگتون را نصب کردند .

میشل در جایی از باراک میگوید : "مردی بلند قامت معتاد کار !" این را در پس شکست باراک در چاپ اولین کتابش میگوید...

در جایی دیگر از خاطره ی بیماری  دخترش و انتخابات هم زمان اوباما را در مجلس سنا میگوید ، روزی که باراک بین سیاست و مریضی فرزندش ، خانواده و بودن در کنار میشل را انتخاب میکند و در آن انتخابات شکست میخورد و مطبوعات دست به چاپ نشر مزخرافاتی چون خوشگذارنی باراک در سواحل هاوایی میزنند در صورتیکه او انتخابش خانواده بود و  برای من چیز عجیبی بود !

میشل تا به قبل از ریاست جمهوری باراک از شکست های گاه به گاه او حرف میزند و نشان میدهد این راه آسان نبود !

ویدویی های را از میشل در دنیای یوتیوب ، از سوشال نتورک فیلتر شده ی دنیای قوانین زمخت کشورم میبینم، مثلا او را در برنامه ی الن میبینم که میگوید و میخندد ، ادای باراک را در می آورد ، وجود این همه راحتی در حرف زدن و شوخی ها و خنده هایش در دلم حسرت این را می آورد که چه دنیای متفاوتی با سیاسمتداران کشور خودم دارد و یا  با زنان سرزمینم که با ورودشان به ورطه ی سیاست مورد احجاف نگاه های تنگ قوانین کشورم قرار میگیرند ! 

در جایی از کتاب خواندم که دخترش ساشا ، دختری که در کاخ سفید زندگی میکند در 15 سالگی در رستورانی در بخش صندوق دار مشغول به کار می شود و به وجود دخترش افتخار میکند . 

به یاد آن سیاستمداری می افتم که برای فرزندش ،مدرسه ای غیر انتفاعی جدایی ساخت ! به یاد آقا زاده هایی که با اقا زاده بودن هایشان عرصه را برای  افراد شایسته ی کشورم میبندن ! تصور کار کردن آنها در رستوران و افتخار والدینشان را چون شکافتن رود نیل توسط موسی نبی میبینم !

من چیزاهای عجیب غریب در این کتاب بسیار خواندم و هر بار دنبال کوچکترین شباهتی در بین بزرگان سیاسی کشور خودم بودم و نه تنها شباهتی پیدا نکردم بلکه چون خود را در حال دست و پا زدن در مردابی آشفته و بهم ریخته می یافتم .

آنهایی که بر تحریم چاپ کتابهای یهودی نویس تلاش میکنن بهتر است این کتاب را در صدر تحریمهای چاپ خود قرار دهند که عجیب چشم و گوش مردم را بر معنی کلمه ی دموکراسی باز میکنند و توقعات را بالا خواهند برد و قطعا این در راستای آنچه که آنها میخواهند نخواهد بود !

 

بی غرض ترین متن از دلنوشته ای در پی  خواندن یک کتاب ! 

نرگس مرداد 1399

از اویی که یک روز هست و روز دیگر نیست...

اینگونست !

هرز چندگاهی پیدایش میشود ، میگوید و میشنود ! و بعد تویی و جای خالیش !

استقلال شخصیتی ، کنترل احساس ، رعایت فاصله والی غیره برای دلت نه حرف میشود نه دلیل !

دل است دیگر یکهو گره میزند خود را در شخصیتی و تو میمانی یه گره کور احساسی که هرچقدر بیشتر تنگش بگیری گره کورتر می شود و دردش بیشتر  !

برگردیم به تابستان 1398 ، در چنین روزهایی و شبهای گرم مرداد ماهی !

از همان شبهایی که تا به صبح در دایرکت هم پچ پچ میکردیم و به ناگه میدیدم کور سوی نوری از پرده ی اتاق به درون میتابد و فریاد میزند که سپیده ی صبح دم زد بکپین دیگر  !

حالا من از او گله دارم ، اویی که نه من را چون دوست صمیمی میداند که در نبودش خبری از خود دهد و نه این فاصله را تا به الان کم کرده است.

باید پذیرفت و رد شد و او را به دست خاطره سپرد و لیاقت احترام گذاری را برای خود به بهای دلتنگی خرید ! 

 

یادگار

 

این قسمت هدیه ای یواشکی ازیک عدد خاستگارِ سیریش 😁: 

قصه ی تلخ و شیرینی بر گذشته ی این یادگار خوابیده است، در روزگارانی خاستگاری سه پیچی داشتیم که ول کن مزدوج شدن با اینجانب نبود،بماند که ازدستش چه کشیدیم و تا از ما بکشد بیرون چقدر از این و آن غر و لند شنیدیم، نامش امین بود، با قدی رعنا و چشمانی زیبا و  کهربایی،مغرور و اخمو ، از همانها که با دیدنش دل میبرد... امان از دل بیصحابه من که رمز در بازکنش را سالهاست گم کرده ام و کسی امان راهیابی به آن را ندارد....در روز خاستگاری این هدیه را به خواهرش داد و خواهر بر بالای تختم جای داد،از همان دم که دیدم خلاصی اش را خواستم ولی نمیدانم چرا تا به الان نگه داشته ام...بوی عطرش نیز هنوز بعد از گذر سالها بر آن به جای مانده و نه مستش میشوم و نه اخمی به پیشانی ام می اندازد و تو نمیدانی چه تلخ است بی تفاوت بودن و سنگ بودن قلبی که اشتیاقی برای ورود احدی ندارد ...😊

یادش باد آن روزگار 😍

پ.ن: خاستگاری که روز خاستگاری تسبیح بیار عاقبتش مشخصه، جواب ردم منطقی بود خدایی🤪 خاک تو سر سلیقش😂

ثبت از اجبار نوشته شده ی یک برنامه

اوایلی که این وب رو زدم دوست داشتم مهمترین اتفاقاتی که در زندگیم رخ میده رو در اینجا ثبت کنم که بعدها یه یادگاری سیالی باشه که هرجا خواستم با خودم ببرمش ،حتی اون سر دنیا !

این هفته در to do list م نوشتم ثبت هفتگی وبم ...بعدم تیکش رو زدم و فرستادم برای صدیق !

داستان این فرستادن از این قرار :

تقریبا دو ماه پیش کتاب "بنویس تا اتفاق بی افتد " رو میخوندم،یه جایی از کتاب نویسنده نوشته بود که با دوستش ، هر ماه یه چک لیست از اهداف و کاراشون مشخص میکنن و بعد یک ماه در یه رستورانی ،کافی شاپی ، هم دیگر رو  پس از چک کردن چک لیستاشون تشویق و تنبیه میکنن ، البته در طول  اون یک ماه با تماس تلفنی کارای هم رو پیگیری میکنن تا قوت قلب و انگیزه بدن .

این ایده رو برای دوستم صدیقه ،یار شفیق دبیرستانیم گفتم ، پذیرفت

یه گروه دو نفره ی وات ساپی تشکیل دادیم ،به اسم  "از قلم ما تا گوش های خدا" که از خود کتاب با اندکی تغیرات گرفته شده و  تقریبا دو ماهی هست که خودمون رو عادت دادیم به برنامه ریزی ، تهیه ی to do list، برنامه ی هفتگی ، ماهانه و 90 روزه و برای این هفته یه چله ی آسون برداشتیم .

مثلا اولین چله ی اسونمون که این هفته از تاریخ 22 اذر شروع میشه ،گفتن 20 تا ذکر خاص و بیدار شدن در یک تایم مشخص از صبحه !

با همه ی این اوصاف ، ثبت هفتگی وبم نیز جزو برنامه هام بود که باید می اومدم مینوشتم و تیکش رو میزدم !

این هفته مهمترین گزارشی که میتونم بدم که برای شمای خواننده هم جذاب باشه و بتونی بهره ببری ، دیدن چندتا فیلم خوب از فیلمای لیستم بود1 که :

1- احتمال باران اسیدی (فیلمی آرام با بازی شمس لنگرودی که 3 شکل از تنهایی رو نشون میداد ،جزو فیلمهای خاص و مخاطبای خاص خودش رو داره ، به شخصه دوست داشتم ولی شما رو نمیدونم !)

2-جاودانگی (یک فیلم آروم که نیاز به صبر داره تا به انتهای فیلم و در نهایت یک سوپرایز در انتهاش )

3-تنها دو بار زندگی میکنیم(یک فیلم بسیار قدیمی که در دوره ی خودش جوایز متعددی گرفت، سیامک و شهرزاد داستان که هر دو به نوعی تنهان و استعاره های خودشون رو از تنهایی برای هم تعریف میکنن ، سیامک یک مرده ی متحرک که در روز تولدش قصد خودکشی دار و شهرزاد دختر روستایی که خودش رو شاهزاده ی جزیره ی کوچکشون میدونه ) به شدت دوسش داشتم ولی اینم جزو فیلم هاییست که  شدیدا مخاطبای خاص خودش رو دار !

4-خشم و هیاهو( که معرف حضورتون حتما هست ، با بازی زیبای نوید عزیز ،که نشون میده وقتی ما دخترا میپریم وسط یه زندگی مردِ شوهردار چه جوری ممکنه از دماغمون در بیاد و از خدا میخوام هیچ وقت سهوا یا عمدا من رو با این وسیله امتحان نکنه و از این رو به خودش پناه میبرم )

5-عصر یخبندان (  فیلمی تکراری که خواستم مرورش کنم، زنی دلسرد از زندگی که معتاد میشه و تا مرز خیانت به همسرش پیش میره، یه همسر کاری و زحمتکش و با بازی خوبه مهتاب کرامتی )

 

کتابی هم که دست گرفتم (( تنهایی پر هیاهو )) که از رو تبلت میخونمش ! البته به خاطر مشغله و تنبلی فعلا بیشتر از یک ساعت نشد وقت بزارم براش که یه خسته نباشید خیلی خوشگل از این همه همت2  از دوست محبوب اذریم هم گرفتم .

 

سشنبه ای که گذشت با استاد جلسه داشتم ، با اینکه خیلی از کارای پایان نامه رو انجام دادم ازم پرسید که  تو چی کار میکنی ؟ چرا تموم نشده و خواست تا سشنبه ی بعد کل تزم رو براش ببرم ، به همین راحتی و خوشمزگی ! درگیری و کم کاری این هفتمم به خاطر ایشون بود !

 

خوب فکر میکنم کافی باشه برای این هفته .

 

پ.ن :

1-دو چک لیست از فیلم های ایرانی و خارجی دارم که "دوست آذری من" برام نوشته که هربار بعد دیدنشون با هم تحلیل میکنیم . 

2- حدود یه هفته ای از پایان کتاب قبلیم میگذره و کتاب تنهایی پر هیاهو رو تا صفحه ی 18 خوندم که خود شد دلیلی بر این سرزنش که چرا اینقدر کم ؟!

نقطه ضعف من ! "بچه ها "

با او ،به شکل کاملا اتفاقی در مورد بچه دار شدن حرف زدیم .

نظر جفتمون در تقاطعی دو سویه بهم برخورد کرد، هر دو مخالف . 

ژست روشنفکرها را به خود گرفته بودیم و میگفتیم اگر قرار بر پدر یا مادر شدن است چه بهتر که مسئولیت بچه ای را قبول کنیم که با یه برنامه ی غلط  و ناخواسته پاش به این دنیای فانی گذاشته  ! 

به جای اینکه فردا روزی به بچه ای که از خونمون  جواب پس بدیم که "چرا من را به این دنیا آوردین "،"چرا من را قربانی هوس زودگذر چند دقیقه ی خود کردین " و امثالهم ، دنیایی را برای کودکی بی پناه را رنگی کنیم.

 

فیلم متری شیش و نیم را دیدم .

همه ی فیلم به کنار ، بچه های آسیب دیده ای که در فیلم در چشم من ببینده فرو میرفت هم به کنار !

نقطه ضعف من ! "بچه ها "

 

ارزوی من برای بچه های ، داشتن دنیایی چون "آلیس در سرزمین عجایبست" نه دنیایی که پر از تنش آدم بزرگاست ، دنیایی که یا از طلاق پدر و مادر آشنایی با دادگاه ،یا از معتاد بودن پدر یا مادر آشنایی با مواد و کثافت کاریاست.

 

کاش میفهمیدیم "بچه ها" را نباید قربانی خواسته ها و امیال خود کنیم کاش کاش کاش 

 

طفلک نورنهای مغزم

داشتم به این فکر میکردم در این یک هفته ی بی نتی چه گذشت بر احوالاتم! 

دنیایی بدون سوشال نتورک ها ،دوستان مجازی ،عکسها ،لایک ها ، پست ها ، روزنوشتهای دوستان و یا استوری دوستان ایرانی ایران نشین و آن ورِ ایران نشین!

هیچ !

هیج اتفاقی نیفتاد ! اینکه من نداستم فلان رفیقم دیشب به کدام رستوران رفته است یا نظرش در مورد فلان موضوع چه بوده است یا فلان عکس زیبا را در کجا گرفته است و چندتا لایک بر آن کوبیده اند، اندکی نه مهم بود و نه یادمِ آنها بود !

طفلک نورهای مغزم که از اطلاعات بیخود این اپلیکیشن ها پرش میکنم و او را ناخوداگاه درگیر تحلیل این اطلاعات اضافه ی سردرگرم میکنم.

مغز چون موتوریست که با سوخت هایی که به آن میدهیم وظیفه اش را انجام میدهد . تحلیل ، برسی  نتیجه و ری اکشن والا غیررره.

حال تو فکر کن مغزت را با بی ارزش ترین دیتاهای ممکن پر کنی و انتظار سقراط بودن را از افکار و تحلیل هایت داشته باشی !

البته گاه گاهی دلتنگ صحبت با رفقهای جان جانانم میشدم که اندکی نطقی با هم بنماییم و بار اطلاعات مغزی خود را بر سر یکدیگر هوار کنیم و این دوری و نداشتن نت امان این دل را میبرید ! البته فقط آن دسته از دوستانی که دایره ی اشتراکات ذهنی و گفتاری نزدیکی را به یکدیگر داشتیم .و خلاصه راه حلی نداشتیم تا چون سرخپوستان نتی از ارسال پیامکهایی که به مثابه ی حرف زدن با دود در این دنیای پر سرعت و اطلاعات میباشد بهره ببریم ، با اس ام اسی از آن سو به آن سو خود را از حرف نزدن به در می بردیم !

و حال که برگشته ام دوست داشتم که برنگردم ! آری به همین زیبایی ولی باز این تکرار عادت است که آن دکمه ی وای فای گوشی را روشن کند و سرکی بکشد بر این اپلیکیشن ها تا ببیند اوضاع بر چه منوال است !

دلم میخواهد بر خلاف این عادت های گذری خود را با وجود این اپ ها در معذوریت دسترسی قرار دهم تا ترجیحا مغزم را درگیر تحلیل مباحثی جدی تر و یا اطلاعاتی عمیق تر بنمایم !

البته کاش از پس این عادت های غلط خود بر می امدم کاش کاش کاش 

 

 

 

 

زندگیتان اگر ارزش زندگی کردن را دارد ، پس حتما ارزش ثبت کردن را دارد ...

به آرامی آغاز به مردن می ‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی..

به آرامی آغاز به مردن می ‌کنی
زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی،
زمانی که نگذاری دیگران به تو کمک کنند..

به آرامی آغاز به مردن می ‌کنی
اگر برده‏ ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگ ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی..

تو به آرامی آغاز به مردن می ‏کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی ‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌ کنند ، دوری کنی..

تو به آرامی آغاز به مردن می ‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی ،
اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ ات
ورای مصلحت ‌اندیشی بروی..

امروز زندگی را آغاز کن
امروز مخاطره کن
امروز کاری کن
نگذار که به آرامی بمیری.
Designed By Erfan Powered by Bayan