
گاهی خدا میاد در گوشت نجوا میکنه که فلان کار نکن ، زیاد به نفعت نیست ...
درست موقعهایی که احساس میکنی سر دوراهی موندی ، بنده هاش میفرسته ، هزار یک واسطه برات ردیف میکنه ، ولی عمرا تو اگر بفهمی... اون موقع ها کاسه ی چکنم چکنم دستمون گرفتیم و هی ناله میکنیم که آهاااای سر دوراهی گیر کردیم ، ال بل ....
بعد انتخاب میکنیم ، انتخابی که در نظر خودمون خیلی توپ و در نظر عالمان بالااا ،خل بودن بشریتُ نشون میده !!
خدا وقتی میبینه بندش تا این حد خنگِ و راه دیگه ای انتخاب کرده ، اون وقت که با چک و لقد حالیت میکنه، اون لحظهایی که به خاطر انتخابت خرد میشی ، له میشی ، چوب میخوری و میفهمی که باید تغیر مسیر بدی ، اون لحظهایی که اصلا خود خودت راهتوو میگیری که مسیر دیگه ای شروع کنی ...
تو این شرایط هم سرمون بالا میگیریم ،عین آدم های طلبکار میگیم:
-چراااا من ؟
-چیکارته با من ؟
- من دارم زندگیم میگنم ، دارم راهمووو میرم ، هیشکی دیگه نبود این بلا سرش بیاد راست راست من ؟؟؟؟
خلاصه حااالااا غرر بزن کی غرر نزن ...
خداااا واقعا چی میکشه از دست بنده هایی چون ماااا !!! فقط غر غر غر !!!
اگر باور کنیم حمکتشُ ، اگر باور کنیم داستان خضر و سوارخ کردن کشتی و صبر نداشته ی موسی ، قصه ی زیبای قرآنیشُ ، شاید راحتر کنار بیایم با سنگهایی که گاهی پای روحمون زخمی میکنه ....
من فقط میدونم :
خدااااااااااا خیلی کارش درسته ، حالا هی بشینیم نق بزنیم !!!