
- شنبه ۲۶ دی ۹۴ , ۱۳:۰۶
چقدر بزرگ شدن گاهی مزه ی گس تلخی به خود میگیرد ....
از شنیدن اینکه یکی به یکی هم دوره ای هایت ازودواج میکنن و وارد دنیای جدیدی میشوند دلم هم میگیرد هم ذوق میکند
ذوق میکند از اینکه اینقدر بزرگ شدیم تا بار مسیولیت های جدیدی را به دوش بگیریم و دلم میگیرد از اینکه اینقدر بزرگ شدیم که دل بکنیم از دنیایی که سالها پیش در آن زندگی کردیم ...
امروز شنیدم سومین دختر عموی نازنینم هم به جرگه ی متاهلین خواهد پیوست !! آن هم با یکی از آشنایان نزدیک تر از دور !! از همان ها که از دوران نوجوانی اسمش برایت سراسر یادهاست ....
نمیدانم بگویم خوشحال یا .... از اینکه دیگه تو جمع خانوادگی تک دختر مجرد جمع باشم دلم میگیرد ، تا دخترعموجان بود در کنارش بودمُ میگفتیم و میخندیدیم ولی حالا من میمانم جمعی که از قبل غریبه تر خواهد شد !
اووووف هنوز هم نمیدانم ازدواج چیز خوبیست یا بد !!!
کلا تو دانشگاه ، دوره ی کارشناسی ، 3 واحد هوش مصنوعی پاس کرده بودیم...
توانستم که در جمع سکوت کنم و حرفی نزنم !!
نطق نکنم ، وِر نزنم !!
آرام بنشینمُ در آن جمعیت هدفون در گوش کتابم را بخوانم تا جمع به هم ریزدُ برگردیم !
توانستم بی قراری هایم را را در نگاهم به صفحه ی موبایلم و کتابم بندازم ُ دم نزنم !!
من توانستم صــــــــــــــــــــــبـــــــــــــــــــــــــور باشم و این نیز یکی دیگر از آن آرزوهایم بود !!
و من بلاخره توانستم :d