میدونم تا ننویسم آروم نمیگیرم !!
مثل همه ی آنهایی که نوشتم و آرام گرفتم !!
مثل آن دو سال کینه ای که در دل گذاشتم و فقط یک بار هر آنچه که در دلم بود غیابی نوشتم و آرام شدم ...
من روز 14 اسفند 1394 را با یک خواب از طرف مادر جان تعریف شد یکی از آن روزهای نچسب را امتحان کردم ....
روزی که با پا پیش کشیدن موضوع دوسی جون هم پی بردم من چقدر داغان داغانم !!
امروز بعد از گذر از 6 سال تازه فهمیدم پای هیچ احساسی میون نیست ، سرد سردم ، بی روح ، تهی ! اگر قبل ترها فرک میکردم با این جمله خودم را گول میزنم امروز پی بردم که نه واقعاااا هیچ چیز نیست ، اتمام یک رویای 6سالِ
وقتی داستان در اوج جدی شدن بود فهمیدم که من فقط یک احساس کذایی به او داشتم و بس !!
اصلا حسی این وسط نیست ! رابطه ای نسیت ! حتی اگر تمام کنم پایانی خوش است و اتمام ...

- شنبه ۱۵ اسفند ۹۴ , ۰۳:۵۶