
بلاخره نشستم برنامه ریختم برای زندگیم ...
بدجور همه چیز بهم ریخته بود ، شلوغ پلوغ و درب داغون ...
از اینکه تا چند هفته ی دیگه کلاسام تموم میشه ناراحت که نیستم هیچ ، یک نفس راحت هم میکشم ..
کل زندگیمُ بهم ریخته بود ، صدای دوستام در آورده بود ، از مهتاب در باشگاه سنسی گرفته تا مهدیه از باشگاه خودمون و حتی شاگردام ...
من تک به تک دوره های زندگیم دوست دارم و باهاشون عشق میکنم ، میدونم دلتنگ همین رفت آمدها ، کلاسا ، استاد ، درس دادنش ، حتی خانم منشی که تو کتش عمرا نرفتم میشم ولی باید پذیرفت و رد شد ...
هر مرحله سکوی پرتابیس برای مراحل بالاتر ، مثل فارغ شدن از دانشگاه که نزدیکهای فارغ شدن دلتنگ بودیم و میگفتیم اگر تموم بشه چی میشه، چیزی که نشد هیچ ،بهتر و بهتر تر هم شد ، وقت آزاد بیشتری پیدا کردیم و خاطرات دانشگاه با همه ی خوبی هاش به زباله دان تاریخ زندگیم پیوست !!
جونی نمونده برای تلاش کردن ولی هنوز ته مونده ی دلم انگیزه دارم برای یک بار دیگه بلند شدن زندگی ...
فکر میکنم برای ناامید شدن و تسلیم شدن زودِ حتی اگر فکرکنم دیر شده !!!
- يكشنبه ۱۷ آبان ۹۴ , ۲۰:۱۳