


- پنجشنبه ۳۱ تیر ۹۵ , ۲۰:۵۴
امروز، یه روز خوب باشگاهی بود ...
از اون روزایی که فقط گفتیم و خندیدیم و بچه ها تمرین کردن !
از اون روزایی که نزدیک مسابقات بود و بچه ها باید تک به تک کار کنن تا ایراداشون رفع بشه ...
از دست مایده ، شاگرد دوست داشتنیم کلی ریسه رفتم به خاطر حالت های نمایشی که به چهرش میداد...
از دست محدثه خود زنی میکردم که اینقدر حرف میزنه !
از دست الناز کلی اخم میکردم که کارش محکم تر بزنه و اینقدر لق نخوره !
همه ی بچه ها تا دقیقه نودِ باشگاه موندن ، حتی نسترن کوچولومون که دلش میرفت برا مامانش ...
یه روز خوب با کلی روحیه ی خوب باشگاهی ...
همه ی روزا این شکلی نیستن ، گاهی من خسته یا بچه ها خسته ان یا گاهی گرما اینقدر اذیت میکنه که نای کار کردن برامون نمیمونه ...
دوست جون یه جمله خوبی گفت که باعث شد فلسفه ی من برای تمرین دادن بچه ها به کل عوض شه ...
یه بار که از دست بچه ها شاکی بودم و داشتم بهش غر میزدم گفت :
نرگس اذیتشون نکن ، زنگ ، زنگ ورزشِ...
شاگردای عزیز من باید ممنون جمله ی دوست جون باشن والا با یه مربی حوصله سربر سر کار داشتن ...
خلاصه از خدای خودم بسیار سپاس گذارم به خاطر این روزای خوب و عالی ...
از خدای خودم بسیار سپاسگذارم به خاطر شرایط باشگاهی که برام درست کرد که مناسب با روحیه ام و با کلی بچه های دوست داشتنی آشنا شدم ...
سلام و صد سلام به خودم و به همه ی اون عزیزانی که اینجا رو میخونن یا گذری از این بیتوته ردکی میشون !!
نماز روزهای همتون مورد قبول حق ، عید گذشتتون هم مبارک ..
جا داره از همین تیریبون تولد یک سالگی وبم را تبریک گویم که با کلی تاخیر این تبریک اعلان میشه !! به قول مهران مدیری بزرگوار گذر عمر از یه سنی چنان کنتر میندازه که به یک چشم به هم زدن میمونه !!
روزگار عزیز تف تو روحت با این رد شدنهای سریعت !!
این دو کتاب قدیمی که یکیش در دهه ی ۷۰ به پدر هدیه داده شد و دیگری در نمایشگاه کتابٍ دانشگاه در سال ۸۸ خریداری شد ، یکی از همان یادگاریهاییست که در ماه مبارک رمضال سال ۹۲ به امانت به یکی از دختران فامیل سپرده شد و ماه مبارک رمضان سال ۹۵ پس گرفته شد ! دلم برای هردوشون تنگ شده بود فت و فراوون ....