این روزها درگیر خواندن کتاب عقاید یک دلقک بودم و شب گذشته این کتاب به اتمام رسید ...
جزو نادر کتابهاییست که از خواندنش پشیمان شدم ...
داستان در رابطه با دلقکیست که دختری را به اسم ماری عاشقانه دوست دارد و حدالقل به قول خودش طلب جسمی از اوندارد با این حال دست ماری داستان را میگیرد و از شهر و دیار خود فرار میکنند, سالها در کنار هم بدون اینکه ازدواج کنن زندگی میکنن, ماری دختریست مسیحی کاتولیک که قبل از حرکت وقیحانه ی دلقک معتقد به مسایل مذهبی خود بوده است, در ان سالهایی که دلقک و ماری در کنار هم زندگی میکنن ماری تلاش میکنه تا دلقک به مسایل مذهبی خو بگیره و دلقک داستان ما سر باز میزنه, ماری مجبور میشه دو بار سقط جنین انجام بده که این حرکت برای ماری معتقد به مذهب کاری سخت و سنگین از لحاظ روحی محسوب میشه و دلقک خودخواه و غرق در عالم و دنیای خودش متوجه ی این احساسات ماری نبوده است و جالب تر از همه وقتی این دو در محافل حاضر میشون و دیگران متوحه میشن این دو ازدواج نکرده در کنار هم زندگی میکنن متعجب میشون و گوشه ای از داستان به ماری مسییحی کاتولیک خرده میگیرن و تلاش میکنن ماری حدالقل به راه راستی که خود راست میپندارند هدایت شود ....
و در نهایت از ابتدا تا انتهای داستان با خود درگیری های دلقک همراه میشیم...
شکست عشقی به خاطر مسایل مذهبی, مثل داستان ندادن اذن ازدواج به دخترهای مسلمان با مذاهب غیر , این مسایل برای من علامت سوالی ایجاد کردن که هر کس کوچیکترین برخورد و تجربه ای در این رابطه داشته باشد متوجه میشود اینکه به خاطر مسایل اعتقادی تو با دیگیری فرق داشته باشی یا گروهی بر گروهی برتری داده بشود چقدر میتواند درد آور باشد و خدا نکند داستان وابستگی عاطفی نیز در این رخداد روی دهد.
دعا میکنم روزی فرا رسد همه به عنوان یک انسان به دور از رنگ پوست, اعتقادات, نوع پوشش در دنیا به شکل کاملا مسالمت امیز زندگی کنیم و این جنگ های دینی مذهبی روزی به پایان رسد و دعا میکنم هیچکس مانند ماری و دلقک داستانِ ما به خاطر کوچکترین مسایل اعتقادی عشقشان ناکام نماند.
با تشکر از وقتی که گذاشتین🙏
این متن بالا را درگروه کتابخوان گذاشته بودم که ترجیحا در وبم هم گذاشتم :)

و حالا بخش هایی از کتاب :
مثل همیشه مادرم بوی هیچ چیز نمیداد. یکی از اصول زندگیاش این بود که زن نباید هرگز بوی چیزی بدهد. شاید به همین دلیل بود که پدرم برای خودش یک معشوقهی زیبا گرفته بود که هرگز از خود بویی پخش نمیکرد، اما قیافه و سر و وضعش طوری بود که آدم خیال میکرد باید زن خوشبویی باشد.
به اعتقاد من،عصر ما تنها شایسته یک لقب و نام است: عصر فاحشه. مردم ما به تدریج خود را با فرهنگ فاحشه هاعادت می دهند.
هر کدام از ما مسائل را از دیدگاه خودش به شکلی متفاوت می بیند.
*برای هنر، یا کمتر از آنچه در خورش است پرداخته شده و یا بیشتر از آن.
*مردم یا متوجه منظور من می شوند یا نمی شوند. من یک مفسر نیستم.
*کافر ها حوصله ام را سر می برند ، جون فقط درباره خدا صحبت می کنند.
*هرگز نباید سعی در تکرار لحظات داشت ، باید آن ها را همان گونه که یک بار اتفاق افتاده اند، فقط تنها به خاطر آورد.
*انسانهای هنری خودشان فصلی جداگانه اند ،اینها به چیزی جز هنر فکر نمی کنند ،ولی احتیاج به استراحت ندارنند چون کار نمیکنند . ولی اگر کسی بخواهد یک انسان هنری را تبدیل به یک هنرمند کند ، آن وقت ناراحت کننده ترین سوتفاهمات آغاز میشود.
*یک چیز قطعی است ، کسی که هنر را جمع میکند ،هنرمند نیست .
*او باید بار دیگر هوای کاتالیکی استنشاق کند.
*حمام کردن به خوبی خوابیدن است .این حرف ماری است و من همیشه به یاد آن میافتم
*هنرشناس را باید با یک اثر هنری به قتل رساند که پس از مرگ هم از جنایت بزرگی که نسبت به آن اثر هنری شده است رنج ببرد.
*
همین روزها باید جشن نود سالگی اش را بگیرد . برای من یک معماست که چطور میتواند این طور سرحال بماند.
گفتم : خیلی ساده است ،این آدم ها را خاطرات و ناراحتی وجدان عذاب نمیدهد .